|
ای که بی تو خودمو تک تنها میبینم هر جا که پا میذارم تورو اونجا میبینم
|
||||
|
|
||||
ديدم در آن كوير درختي غريب را محروم از نوازش يك سنگ رهگذر تنها نشسته اي، بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب در التهاب، در انتظار قطره باران در آرزوي آب . *** ابري رسيد، - چهر درخت از شعف شكفت . دلشاد گشت و گفت : « اي ابر، بشارت باران ! « آيا دل سياه تو از آه من بسوخت ؟! غريد تيره ابر، برقي جهيد و چوب درخت كهن بسوخت !
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:39 توسط حمید
|
