|
ای که بی تو خودمو تک تنها میبینم هر جا که پا میذارم تورو اونجا میبینم
|
||||
|
|
||||
من قامت بلند تو را در قصيده اي با نقش قلب تو، تصوير مي كنم ********* در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخنگوي توام . من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا، زائر ظلمت گيسوي توام . شكن گيسوي تو، موج درياي خيال . كاش با زورق انديشه شبي، از شط گيسوي مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم . كاش بر اين شط مواج سياه، همه عمر سفر مي كردم . *****
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:8 توسط حمید
|

گر بدين سان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند كاج خشك كوچه بن بست گر بدين سان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 15:48 توسط حمید
|

اي درخور اوج! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز. غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست. من هستم، و سفالينه تاريكي، و تراويدن راز ازلي. سر بر سنگ، و هوايي كه خنك،و چناري كه به فكر، و رواني كه پر از ريزش دوست. خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته زيست، و چه تنها من! تنها من، و سر انگشتم در چشمه ياد، كبوترها لب آب. هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ، و شكوهي در پنجه باد. من از تو پرم، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس! هنگام من است، اي در به فاز، اي جاده به نيلوفر خاموش پيام!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:6 توسط حمید
|

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم .
وقتی که دیگر نمی توانست دوست بدارد من او را دوست داشتم .
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم .
وقتی که او تمام شد من اغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن .
دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:31 توسط حمید
|

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:17 توسط حمید
|


اي قامت بلند مقدس،
تنديس جاودان،
اي مرمر سپيد؛
اي پاكي مجرد پنهان،
در انجماد سنگ؛
من عابدانه در دل محراب سرد شب،
بدرود با خداي كهن گفتم .
هرگز كسي نگفته سپاس تو،
اين گونه صادقانه كه من گفتم .
ديگر مرا،
با اين عذاب دوزخيت
- مگذار
مهر سكوت را،
زين سنگواره لب سرد ساكتت
- بردار
از اين نگاه سرد،
با چشمهاي سنگي تو.
دلگير مي شوم .
اي آفريده من،
آري، تو جاودانه جواني،
من پير مي شوم .
در اين شبان تيره و تار اينك،
اي مرمر بلند سپيد،
تنديس دستپرور من،
پرداختم تو را .
با اين شگرف تيشه انديشه،
در طول ساليان ،
- كه چه بر من رفت -
با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را .
اما،
اي آفريده من !
- نه ،
اي خود تو آفريده مرا،
- اينك،
با من چه مي كني ؟!
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:40 توسط حمید
|

وقتي از قتل قناري گفتي دل پر ريخته ام وحشت كرد . وقتي آواز درختان تبر خورده باغ در فضا مي پيچد از تو مي پرسيدم : - (( به كجا بايد رفت ؟ غمم از وحشت پوسيدن نيست غم من غربت تنهائي هاست برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد تن به وارستن از ورطه هستي مي داد يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد - (( در قفس طوطي مرد (( و زبان سرخش (( سر سبزش را بر باد سپرد من كه روزي فريادم بي تشويش مي توانست جهاني را آتش بزند در شب گيسوي تو گم شد از وحشت خويش
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:18 توسط حمید
|

(( اي تشنه كام، (( پيوسته در تلاش چه هستي ؟ - نام ! ديگر زمين محبت خود را، از نسل ما، سلاله پاكان گرفته است . مردي كه رستگاري خود را، با روزه هاي صُمت در طول ساليان به رياضت مي ساخت با من به يك پياله مي، هفتاد سال طاعت خود را باخت . وقتي كه سخت سخره گرفتند پاكبازان را، من مثل بر كشيده حصاري، بر پاي ايستادم و خواندم، ساده ترين ترانه پاكي را . امشب، اميد يك پياله محبت كن . من، از نسل، از سلاله پاكانم من عاشق قديمي ايرانم .
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:37 توسط حمید
|

دلم مثل دلت خونه شقایق
![]()
![]()
![]()
چشام دریای بارونه شقایق
مثل مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق
شقایق درد من یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصه اش جنس کوهه
دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
دویدیم و دویدیم و دویدیم
به شبهای پر از قصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر
ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تمومه عاشقایی
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:14 توسط حمید
|

آن روز با تو بودم امروز بي توام آن روز كه با تو بودم - بي تو بودم امروز كه بي توام - با توام
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:3 توسط حمید
|

اين عشق ماندني اين شعر بودني اين لحظه هاي با تو نشستن سرودني ست اين لحظه هاي ناب در لحظه هاي بي خودي و مستي شعر بلند حافظ از تو شنودني ست اين سر - نه مست باده، اين سر كه مست مست دو چشم سياه توست اينك به خاك پاي تو مي سايم كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان محبوب من به سان خدايان ستودني ست من پاكباز عاشقم از عاشقان تو با مرگم آزماي با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست اين تيره روزگار در پرده غبار دلم را فرو گرفت تنها به خنده يا به شكر خنده هاي تو گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت من نيز مي ربايم اما چه ؟ - بوسه، بوسه از آن لب ربودني ست تنها تويي كه بود و نمودت يگانه بود غير از تو، هر كه بود هر آنچه نمود نيست بگشاي در به روي من و عهد وعشق بند كاين عهد بستني - اين در گشودني ست اين شعر خواندني اين عشق ماندني اين شور بودني ست اين لحظه هاي پر شور اين لحظه هاي ناب اين لحظه هاي با تو نشستن - سرودني ست
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:51 توسط حمید
|

نظر دبيران در مورد عشق: دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است. دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود. دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند. دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود. دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد. دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند. دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:56 توسط حمید
|

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:50 توسط حمید
|

اي مهربان من، من دوست دارمت، چون سبزه هاي دشت چون برگ سبز رنگ درختان نارون . *** معيار تازه زيبايي، با قامت بلند تو سنجيده مي شود . زيبايي عجيب تو معيار تازه اي ست، با غربت غريب فراوانش . *** مانند شعر من، - اين شعر بي قرين ! - اين شعر تفاخر از سرشوخي ست ! - نازنيـــــــن !
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:38 توسط حمید
|

وقتي تو نيستي، خورشيد تابناك، شايد دگر درخشش خود را، و كهكشان پير گردش خود را از ياد ميبرد. و هر گياه، از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود. و آن پرنده اي، كز شاخه انار پريده، پرواز را، هر چند پر گشوده، - فراموش ميكند . آن برگ زرد بيد كه با باد، تا سطح رود قصد سفر داشت . قانون جذب و جاذبه را در بسيط خاك مخدوش مي كند . آنگاه، نيروي بس شگرف، مبهم، نامرئي، نور حيات را، در هر چه هست و نيست، خاموش مي كند. وقتي تو با مني، گويي وجود من، سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند. چشم تو آن شراب خلر شيرازست كه هر چه مرد را مدهوش مي كند
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:2 توسط حمید
|

قد ۱۰۰ تا قابلمه با هرچی لب تو عالمه می بوسمت قبل همه. به شرطی که بهم بگی دوست دارم يه عالمه. حالا دوسم داری يه عالمه؟
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:59 توسط حمید
|

ديگرزمان، زمانه مجنون نيست فرهاد، در بيستون مراد نمي جويد ، زيرا بر آستانه خسرو، بي تيشه اي به دست كنون سر سپرده است . در تلخي تداوم و تكرار لحظه ها، آن شور عشق - عشق به شيرين را، از ياد برده است . تنهاست گرد باد بيابان، تنهاست . و آهوان دشت، پاكان تشنگان محبت - چه سالهاست ديگر سراغ مجنون، - آن دلشكسته عاشق محزون رام را - از باد و از درخت نمي گيرند زيرا كه خاك خيمه ابن سلام را خادم ترين و عبدترين خادم - مجنون دلشكسته محزون است . در عصر تضاد، عصر شگفتي - ليلي - دلاله محبت مجنون است !! ***** اي دست من به تيشه توسل جو، تا داستان كهنه فرهاد را، از خاطرات خفته برانگيزي . اي اشتياق مرگ در من طلوع كن . من اختتام قصه مجنون رام را اعلام مي كنم .
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:52 توسط حمید
|

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:47 توسط حمید
|

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:44 توسط حمید
|

ديدم در آن كوير درختي غريب را محروم از نوازش يك سنگ رهگذر تنها نشسته اي، بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب در التهاب، در انتظار قطره باران در آرزوي آب . *** ابري رسيد، - چهر درخت از شعف شكفت . دلشاد گشت و گفت : « اي ابر، بشارت باران ! « آيا دل سياه تو از آه من بسوخت ؟! غريد تيره ابر، برقي جهيد و چوب درخت كهن بسوخت !
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:39 توسط حمید
|

ببند غنچه صفت لب، زمانه خونريز است گل مراد چه جويي، سموم پائيز است سراب حسرت ايام، حاصل فرهاد شراب دلكش شيرين، به كام پرويز است لبم به جام و سركشم به جام مي لغزد تهي ز باده و از اشك جام لبريز است به هر كه مي نگرم غرق بدگمانيهاست ز هر كه مي شنوم، داستان پرهيز است ز لاله زار جهان بوي داغ مي آيد به جويبار دود خون، چه وحشت انگيز است هميشه كشور دارا خراب از اسكندر هماره ملكت جم زير چنگ چنگيز است از آنچه رفت به ما، هيچ جاي گفتن نيست چرا؟ كه در پس ديوار گوشها تيز است كدام نقطه دمي امن مي تواني زيست بهر كجا كه روي آسمان بلا خيز است چنان شكست زمانه پرم كه پندارم شكنجه هاي تو بر من محبت آميز است من و مضايقه از جان؟ تو آنچنان خوبي كه پيش پاي تو جان « حميد» ناچيز است
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:29 توسط حمید
|

دوباره با من باش ! پناه خاطره ام - اي دو چشم روشن باش ! هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست اگر چه فاصله ما ... - چگونه بتوان گفت ؟ - هنوز با من هست كجايي اي همه خوبي تو اي همه بخشش چه مهربان بودي - وقتي كه مهربان بودي چگونه نفس تو را در حصار خويش گرفت تو، اي كه سير در آفاق روح مي كردي چه شد چه شد كه سخن از شكست مي گويي تو، اي كه صحبت فتح الفتوح مي كردي

+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:10 توسط حمید
|

تو ناز مثل قناري تو پاك مثل پرستو تو مثل بَدبَده خوبي براي من تو هميشه، - هميشه محبوبي تو مثل خورشيدي كه شرق شب زده را - غرق نور خواهي كرد تو مثل معجزه - در وقت ياس و نوميدي - ظهور خواهي كرد پناهسايه آسايشي پناهم ده درون خلوت امن و اميد راهم ده
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:53 توسط حمید
|

براي او كه آرزو مي كردم خواننده شعرم باشد « راستي شعر مرا مي خواند ؟ » ************************ اگر تو باز نگردي قناريان قفس، قاريان غمگين را كه آب خواهد داد كه دانه خواهد داد ؟ *** اگر تو بازنگردي بهار رفته، - در اين دشت بر نمي گردد به روي شاخه گل، غنچه اي نمي خندد و آن درخت خزان ديده تور سبزش را به سر نمي بندد *** اگر تو باز نگردي كبوتران محبت را شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد شكوفه هاي درختان باغ حيران را تگرگ خواهد زد *** اگر تو بازنگردي به طفل ساده خواهر كه نام خوب تو را ز نام مادر خود بيشتر صدا زده است چگونه با چه زباني به او توانم گفت كه برنمي گردي و او كه روي تو هرگز نديده در عمرش، دگر براي هميشه تو را نخواهد ديد و نام خوب تن در ذهن كودك معصوم تصوري ست هميشه، - هميشه بي تصوير - هميشه بي تعبير *** اگر تو بازنگردي نهالهاي جوان اسير گلدان را كدام دست نوازشگر آب خواهد داد چه كس به جاي تو آن پرده هاي توري را به پشت پنجره ها پيچ و تاب خواهد داد *** اگر تو بازنگردي اميد آمدنت را به گور خواهم برد و كي نمي داند كه در فراق تو ديگر چگونه خواهم زيست چگونه خواهم مرد *****
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:45 توسط حمید
|

سرود سبز علفها نسيم سرد سحرگاه صفاي صبح بهاران ميان برگ درختان و خاك و نم نم باران - و عطر پاك خاك و عطر خاك رها روي شاخه نمناك و قطره قطره باران بود به روي گونه من - خيس بودم از باران - كه مي شكفت گل صداقت صبح از ميان نيزاران تمام باغ و فضا سبز - دست و دريا سبز *** در آن دقايق غربت - ميان بيم و اميد حرير صبح مرا لحظه لحظه مي پوشيد در آن تجلي روح نگاه مي كردم به آن گذشته دردآلود به آن گذشته خوش آغاز به آن گذشته بد فرجام به قلب سنگي آن مرمر بلند اندام *** زلال زمزمه از چشمه لبم روييد صفاي باطن من در ميان زمزمه بود صداي بارش باران كه نرم مي باريد و در طراوت هر قطره قطره باران در آن تلالؤ سبزينه در علفزاران فروغ طلعت صبح آن طلوع صادق را ستايشي كردم *** رها نسيم سبك سير سبزه زاران بود زلال زمزمه ها بود و سپيده بود و نرم باران بود سپيده بود و من و ياد با تو بودنها سپيده چون تو گل تارَكِ بهاران بود
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:28 توسط حمید
|

كوير تشنه باران است (( حميد )) - تشنه خوبي به من محبت كن ! كه ابر رحمت اگر در كوير مي باريد به جاي خار بيابان - بنفشه مي روئيد و بوي پونه وحشي به دشت بر مي خاست چرا هراس ؟ چراشك ؟ بيا كه من - بي تو درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست اميد بارش باران نو بهارم نيست ***
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:2 توسط حمید
|

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است بگذار تا سپيده بخندد به روي ما بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه" حسرت خورد ز روشني آرزوي ما *** بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم *** بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست بنشين و جاودانه به آزار من مكوش يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست *** بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي شايد نماند فرصت ديدار ديگري آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟ *** بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!... *** اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور مي بينمت به بستر خود برده اي پناه! مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه *** درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ - با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:22 توسط حمید
|

اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم يك روز، از دريچه زندان من بتاب *** مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت بي وحشت از تبر در دامن نسيم سحر غنچه واكنم با دست هاي بر شده تا آسمان پاك خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم *** اي مرغ آفتاب! از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد دست نسيم با تن من آشنا نشد گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار *** اي مرغ آفتاب! با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد، آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد، گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟ با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم. من بي قرار و تشنه ي پروازم تا خود كجا رسم به هر آوازم... *** اما بگو كجاست؟ آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود يك دم به كام دل اشكي توان فشاند شعري توان سرود؟
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:4 توسط حمید
|

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:55 توسط حمید
|

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را تو طفل هرزه پو، بايد كني اين تركتازيها تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:17 توسط حمید
|

به پندار تو: جهانم زيباست! جامه ام ديباست! ديده ام بيناست! زيانم گوياست! قفسم طلاست! به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
***
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:14 توسط حمید
|

اي صبح، اي بشارت فرياد! امشب، خروس را در آستان آمدنت سر بريده اند!
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:1 توسط حمید
|

بسترم صدف خالي يك تنهايي است و تو چون مرواريد گردن آويز كسان ديگري ...![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:43 توسط حمید
|

آب را گل نكنيم : در فرودست انگار، كفتري مي خورد آب . ياكه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد . يا در آبادي، كوزه اي پر ميگردد . آب را گل نكنيم : شايد اين آب روان، مي رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي . دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب . زن زيبايي آمد لب رود، آب را گل نكنيم : روي زيبا دو برابر شده است . چه گوارا اين آب ! چه زلال اين رود ! مردم بالا دست، چه صفايي دارند ! چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شير افشان باد ! من نديدم دهشان ، بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست . ماهتاب آنجا، مي كند روشن پهناي كلام . بي گمان در ده بالا دست، چينه ها كوتاه است . غنچه اي مي شكفد، اهل ده با خبرند . چه دهي بايد باشد ! كوچه باغش پر موسيقي باد ! مردمان سر رود، آب را مي فهمند . گل نكردندش، مانيز آب را گل نكنيم .
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:34 توسط حمید
|

گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل،ماه را مي شنوند. *** پلكان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، *** گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا. و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:29 توسط حمید
|
