|
ای که بی تو خودمو تک تنها میبینم هر جا که پا میذارم تورو اونجا میبینم
|
||||
|
|
||||
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش تا داغ و پر تپش شود قلبم از شعله نگاه پریشانش می بندم این دو چشم پر اتش را تا بگذرم زوادی رسوایی تا قلب خامشم نکشد فریاد رو میکنم به خلوت و تنهایی ای رهروان خسته چه می جویید در این غروب سرد زاحوالش او شعله رمیده خورشید است بیهوده می دوید بدنبالش او غنچه شکفته مهتابست باید که موج نور بیفشاند بر سبزه زار شبزده چشمی که او بخوابگاه گنه خواند باید که عطر بوسه خاموشش با ناله های شوق بیامیزد در گیسوان ان زن افسونگر دیوانه وار عشق و هوس ریزد باید شراب بوسه بیاشامد از ساغر لبان فریبایی مستانه سر گذاردو آرامد بر تکیه گاه سینه زن زیبایی ای آرزوی تشنه به گرد او روزی رسد که خسته و وامانده بر این تلاش بیهوده می خندی آتش زنم به خرمن امیدت با شعله های حسرت و ناکامی ای قلب فتنه جوی گنه کرده شاید دمی زفتنه بیارامی می بندمت به بند گران غم تا سوی او دگر نکنی پرواز ای مرغ دل که خسته و بی تابی دمساز باش با غم او، دمساز...
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:4 توسط حمید
|

ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش حراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو در یدی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 15:30 توسط حمید
|


الهی که شفا پیدا کنی تو
واسه دردات دوا پیدا کنی تو
تو این دنیا که بی وفایی رسمه
رفیق با وفا پیدا کنی تو
عمرا تموم دنیا رو بگردی
مثل من عاشقی پیدا کنی تو
نرو افسانه ی من ناتمومه
بدون اگه بری کارم تمومه
بهت گفتم بیا دنیای من باش
کنارت حتی مردن آرزومه
شنیدم تو دلت انگار میگفتی
که عاشقی کجاست وفا کدومه
میخوام به سردی شبهام بخندم
میخوام به پوچی فردام بخندم
وقتی میبینمت با دیگرونی
تو اوج گریه هام میخوام بخندم
میخوام داد بزنم تنهای تنهام
میخوام وقتی میگم تنهام بخندم
منم تو شهر غم زندونی تو
غم و قصه ی دل ارزونی تو
نگو دوست دارم به یه غریبه
میشه اون مثل من زندونی تو
رسیده اون شبی که تو میخواستی
چه بده آخر مهمونی تو
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 12:50 توسط حمید
|

باز در چهره خاموش خیال
خنده زچشم گناه اموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد ان پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد تو را نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب ترا دیدم و گفت:
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در ان چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی الوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه!
اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
اخر اتش افکند بر جانت...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:34 توسط حمید
|

زندگي يعني چكيدن
همچو شمع از گرمي عشق
زندگي يعني لطافت
گم شدن در نرمي عشق
زندگي يعني دويدن
بي امان در وادي عشق
رفتن و آخر رسيدن بر در آباديه عشق
مي توان هر لحظه هر جا عاشق و دل داده بودن
پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن
مي شود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد
يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد!
ميتوان برگريه ي ابر با خيال غنچه خوش بود
زايش آينده را در هر خزاني ديدو آسود
ميتوان هر لحظه هر جا عاشق ودل داده بودن
پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:56 توسط حمید
|

از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم
هنگامه حيراني است خود را به كه بسپاريم
تشويش هزار آيا وسواس هزار اما
يك عمر نميديدم در خويش چهها داريم
دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نميبريم ابريــم و نميباريم
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب
گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم
دوران شكوه باد از خاطرمان رفتهاست
امروز كه سد بستهاست خشكيده و بيباريم
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
تشويش هزار آيا وسواس هزار اما
يك عمر نميديدم در خويش چهها داريم
دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نميبريم ابريــم و نميباريم
ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب
گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم
هنگامه حيراني است خود را به كه بسپاريم
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:39 توسط حمید
|


+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:35 توسط حمید
|

عشق به شكل پرواز پرندست
عشق خواب يك آهوي روندست
من زائري تشنه زير باران
عشق چشمه آبي اما كشندست
من ميمرم از اين آب مسموم
اما اونكه از مرده عشق تا قيامت هر لحظه زندست
من ميميرم از اين آب مسموم
مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز پرندست
تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار
دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا كن اسممو از عمق شب از لب به ديوار
براي زنده بودن دليل آخرينم باش
منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من بيداريم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده...
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:28 توسط حمید
|
